یک تجربه ی شیرین
بیست و هفتم شهریور،قرار بود آتلیه ی بچه داشته باشیم، من پیشنهاد دادم که پسری و ببرم، با کمک مامان جون تونستیم ببریمت آموزشگاه، اینم یه خاطره شد که از پسری تو دوران آموزش عکس انداختیم، ایشاالله عکسهای قشنگتری تو آتلیه ی خودمون ازت بندازیم گلم... حالا می نویسم 1: اولا جا داره از استاد که خیلی در انداختن عکسها کمک کردن و مامان جون که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم... 2: خاله منا از26 م رفته مشهد، زیارت قبول، واسه همین تو این جلسه حضور نداشت... 3: این عکسها رو از کلی عکس با عجله انتخاب کردم (چون پسری خوابه خواستم این پست و ...
نویسنده :
ندا
17:48










