ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یک تجربه ی شیرین

بیست و هفتم شهریور،قرار بود آتلیه ی بچه داشته باشیم، من پیشنهاد دادم که پسری و ببرم، با کمک مامان جون تونستیم ببریمت آموزشگاه، اینم یه خاطره شد که از پسری تو دوران آموزش عکس انداختیم، ایشاالله عکسهای قشنگتری  تو آتلیه ی خودمون ازت بندازیم گلم... حالا می نویسم 1: اولا جا داره از استاد که خیلی در انداختن عکسها کمک کردن و مامان جون که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم... 2: خاله منا از26 م رفته مشهد، زیارت قبول، واسه همین تو این جلسه حضور نداشت... 3: این عکسها رو از کلی عکس با عجله انتخاب کردم (چون پسری خوابه خواستم این پست و ...
29 شهريور 1391

شهریور86

وقتی اولین بار شهریور 86 همدیگر و دیدیم باورمون نمی شد که این روزهای زیبا در انتظار ماست... خوشحالم... ...
29 شهريور 1391

این چند روز

22 رفتن به خونه ی مادر جون و گفتن اولین کلمه ی نامفهوم ترکیبی... 23 رفتن به جشن ولیمه ی دختر عمه م مریم، بعد از این جشن دنبال ماشین عروس رفتیم و دخترعمه م رفت خونه ی خودش... 24 رفتیم جشن جهاز دیدن عروس عمه م، شبش رفتیم پیتزا خوردیم که شما ماشاالله حسابی شیطنت کردی، برگشتنی وقتی دادمت بغل بابا اولین بار تو خواب خیلی نانازی حرف زدی... 26 رفتیم خرید خاله مریم، و این اولین باری بود که من و شما 10ساعت و نیم همدیگر و ندیدیم، خیلی دلم میخواست ببرمت گفتم هوا گرم و آلودست تو بازار اذیت میشی... وقتی برگشتم دیگه طاقت لحظه ای دوری ازت نداشتم... اینم عکسهای باغ جشن 23 شهریور... قبل از ورود مهمانها دایی هادی بر...
27 شهريور 1391

پسریه هنرمند

مردادماه بود که اولین کارگاه آموزش عکاسی و داشتیم به قزوین... همونطور که نوشته بودم شما و بابا محسن و دایی هادی و دایی علی به همراه ما سه خواهر اومدین... اینجا هم شما در تیم عکاسان...این عکس و تازه از استاد گرفتم... اون جلویی سمت راست نفر سوم بغل بابا... اون دور رو دوش بابایی... ...
25 شهريور 1391

404 روزه ی مامان

چهارصدوچهار روزه ی من 404 روزگیت مبارک... روزهای قشنگی با تو داریم، عاشقتم... اینجا هم نمونه ای از به دایی هادی چسبیدنت... هر جا دایی هست ، پسر مامان هم هست... الهی فدات شم... ...
23 شهريور 1391

ای بابا

هفدهم، طمع کردم، گفتم تمیزتر باشی، با دایی هادی فرستادمت حموم، بی آرومی کردی، بابا هم مجبور شد بره کمک دایی، غافل از اینکه کل مجلس و قراره بخوابی و تمیزتر بودنت هیچ فرقی نمی کنه، فکر کنم از همین حموم بود که سرما خوردی... دیروز بردیمت دکترت، تو مطب قبل از ملاقات دکتر کلی بازی کردی، با صندلیهای بچه ای که اونجا بود ذوق می کردی، با بچه ها ارتباط برقرار کردی، راه می رفتی و دل من و بابا رو می بردی، ولی در حین معاینه خیلی بی قراری کردی، اگه بابا نبود نمی تونستم کنترلت کنم، آقای دکتر بهت شکلات داد تا باهاش دوست شی... آب ریزش بینی داری، کمی سرفه و خس خس سینه، و یه هفته بیشتره که تعداد پی پی کردنات بیشتر شده... خودم هم کمی سرما خوردم... ...
22 شهريور 1391

دایی وحید،یه داییه جدید

17شهریور وقتی مراسم بله برون خاله بود تو اتاق دایی خوابیده بودی، آخر مراسم اومدم ازت چندتا عکس بندازم، با ورود ملیکا جون خواهرزاده ی جیگر دایی وحید بیدار شدی... از حضور ملیکا جون تعجب زده شدی و اینجا از حضورش شاد شدی نشد دوتایی با ملیکا ازتون عکس بندازم... بغل بابایی آرامش پیدا کردی و این هم بغل دایی وحید اینجا هم بغل دایی حسن مهربونی خاله مریم مثل همیشه ازت غافل نمیشه بازم میگیم یک صدا: مبارکه خاله جان   ...
19 شهريور 1391

عمو مهران

١٦شهریور عمو مهران خوش تیپ زحمت کشید و اومد به عنوان کارکتر آموزشی تا ازش چند تا عکس بندازیم... ...
19 شهريور 1391

خبرهای داغ

سلام سلام سلام بالاخره بعد از چند روز تاخیر یه مهلتی پیش اومد تا از تازه های ابوالفضل و اطراف بنویسم... چقدر دلم برای وبلاگ پسملی تنگ شده بود... اول از هرچیزی سیزده ماهگیه گلکم مبارک... یه تبریک ویژه هم به خاله مریم... ورود دایی وحید و به زندگیمون تبریک میگم خاله جون... ایشاالله خوشبخت شین... خب اندر اتفاقات جدید :8شهریور اولین نوشیدن با نی...9شهریور رفتن به خونه ی دایی حسن و زندایی صبا با مترو، متروی کرج تهران خوب بودی ولی تو متروی داخلی کلافه شدی...10 شهریور خرید به یاد ماندنی با بابا، البته بدون حضور کوچولوی نازمون... 11 شهریور اولین جلسه ی آتلیه ی مامان و خاله ها که کلی ذوق کردن، تو این روز به مامان جون کلی زحمت دادیم...
19 شهريور 1391

روزهای با تو

تقریبا روزی صد بار آب میخوای... قربون راه رفتنت برم، مثل برگی میمونی که خودشو به دست باد سپرده... از دوم شهریور علاقه بیشتری به رفتن در اتاقت و بازی با اسباب بازیهای اونجا نشون دادی...دست زدنهات اصلاح شده... مامانی و بابایی شدی، هرشب با بابا حموم می کنی، دیگه نمیذاری بابا راحت غذا بخوره، با سیستم کار کنه، کتاب بخونه...وقتی خونه ی مامان جون هستیم زیاد منو تحویل نمی گیری...همون شش دندون و داری که خیلی تیزن و حسابی مامان و موقع شیر خوردن گاز می گیری، البته بقیه هم از گاز گرفتنهات در امان نیستن...گاهی الکی میخندی، گاهی الکی گریه می کنی... عاشق بستنی هستی خصوصا از دست خاله مریم... ناخن گرفتنهات سخت تر شده،وقتی خوابی هوشیارتری نسبت به قبل د...
8 شهريور 1391